پیدا





دانستم

شعر مناجات_با_خدا ، وداع_با_ماه_مبارک_رمضان

درخواست حذف اطلاعات




بهترین فصل دعا بود نمی دانستممرغ آمین* همه جا بود نمی دانستمیا کریم دل من سی شب و سی روز تمامدر قفس بود و رها بود نمی دانستم«ندهد فرصت گفتار به محتاج، کریم»لطف، بی چون و چرا بود نمی دانستمعابر کوچۀ دلتنگی و حیرت بودیمخانه ی دوست کجا بود؟ نمی دانستمو خدا را به علی! باز قسم خواهم دادصحبت از عشق خدا بود نمی دانستم یوسف_رحیمی* قدیمی ها هنگامی که دعای ی زود اجابت می شد، می گفتند انگار وقتی دعا می کرد مرغ آمین بالای سرش نشسته بود. ???? # _سجاد (علیه السل...



روزت بستودم و ...

درخواست حذف اطلاعات




روزت بستودم و نمی دانستم شب با تو غنودم و نمی دانستم ظن برده بدم به خود که من من بودم من جمله تو بودم و نمی دانستم #مولانای_جان...



سربدار (به یاد شهید محسن حججی)

درخواست حذف اطلاعات




سربدار (به یاد شهید محسم حججی) می دانستم انسان می تواند آنقدر پست شود که از انسانیت او هیچ نماند؛ می دانستم که انسان می تواند پستی را در حد حیوانات تجربه کند و می دانستم که او می تواند از حیوان نیز به مراتب پست تر شود اما نمی دانستم که در آن واحد گروهی از موجودات که لباس انسان بر تن کرده اند به طور جمعی خود را به درجه "بل هم اضل" برسانند... ادامه را بخوانید......



می دانستم...

درخواست حذف اطلاعات




می دانستم... که تو برای من... ماندنی نیستی... اما دلم که زبان مرا نمی فهمد... کار خودش را می کند... و من هرچه میکشم... از این دوگانگیست......



مسیری پر فراز و نشیب با هدفی مقدس و شیرین...

درخواست حذف اطلاعات




من کنگره را در عین ناباوری و معجزه پیدا . یک برنامه تلویزیونی دیدم و اسم کنگره را شنیدم. من اصلاً نمی دانستم که چه مشکلی دارم و نمی دانستم که اعتیاددارم و فکر می که مشکل روانی دارم. تا چند ماه هم که به کنگره می آمدم مشارکت نمی و نمی دانستم کجا هستم......



کلیدر

درخواست حذف اطلاعات




هی...دلبستگی، دلبستگی به زندگانی! زندگانی چه بود؟ ای داد...آدمیزاد آدمیزاد شیر خام خورده! کاش خود می دانست که چیست، که کیست. من که ندانستم، ندانستم. فقط این را دانستم و می دانم که آدمیزاد فقط با آب و نان و هوا نیست که زنده است؛ این را دانستم و می دانم که آدم به آدم است که زنده است؛ آدم به عشقِ آدم زنده است. محمود ت آبادی...



کدامین گناه

درخواست حذف اطلاعات




ای کاش می دانستم : بای ذنب هلکت...



تک بیت

درخواست حذف اطلاعات




علی تا بر سر دوش پیمبر رفت دانستم خدا هرگز نمی خواهد که خاتم بی نگین باشد.......



اگر می دانستم...

درخواست حذف اطلاعات




اگر می دانستم این آ ین دقایقی است که تو را می بینم، به تو می گفتم «دوستت دارم» و نمی پنداشتم تو خود این را می دانی. همیشه فر نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت ها به ما دهد. انی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچ تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افک...



با ابزار ی ذهن و قدرت دانایی خشم و غم و حسرت را کنترل خواهم کرد!

درخواست حذف اطلاعات




از کلاس کنترل خشم چه آموختم: دانستم که با قدرت دانایی چه ها که نمیشود کرد. دانستم که خشم توخالیست و هرچه دم به دمش بدهم بزرگ تر شده و همچون طبلی توخالی فقط ص مهیب دارد. دانستم خشم همچون بادکنکیست که هرچه در آن بدمم مدام بزرگ تر شده و ل خواهد ترکید و صدای انفجارش چنان مهیب است که گوش فلک پر از تهی خواهد شد. فهمیدم که هرچه خشم را بیشتر در خود نگهدارم بیشتر مرا رنجانده و در من بزرگتر شده و مرا نیز میان تهی خواهد کرد و ل در من خواهد ترکید. فهمیدم که چه ...



داستانک هیچوقت زود قضاوت نکن

درخواست حذف اطلاعات




مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که پولداری در شهرشان زندگی می کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.مسئول خیریه: آقای ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده اید. نمی خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟ : آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید... که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و...



زود قضاوت نکنیم

درخواست حذف اطلاعات




مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که پولداری در شهرشان زندگی می کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد اوفرستادند..مسئول خیریه: آقای ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده اید.نمی خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟ : آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و د...



تو رو دوست دارم و گریه...

درخواست حذف اطلاعات




خدایا! آیا بر این باور باشم که تو با وجود ایمان به خود، مرا عذاب خواهی کرد؟ و یا پس از دوستی به تو مرا از خود دور خواهی ساخت؟ یا با وجود لطف و رحمتت و چشم امید داشتن به عنایت تو باز هم محرومم خواهی کرد؟ و یا با این که به عفو و رحمت تو پناه آورده‏ام باز هم مرا تسلیم کیفر و عذاب خواهی کرد؟ حاشا از ذات مقدس کریمت که نا امیدم سازی! خدایا کاش می‏دانستم که مادرم مرا برای بدبختی زاییده و یا برای رنج و عذاب پروریده که در این صورت ای کاش نمی‏زایید و پرورش...



مدیون روح الله

درخواست حذف اطلاعات




مدیون روح الله وقتی به ایران آمد، من نوجوان 13 ساله ای بودم و از عالم هیچ نمی دانستم و حتا نامش را نیز نشنیده بودم. اما از من و هم سن و سال های من انی ساخت که خود را نیک شناختند به گونه ای که توانستند ایران عزیز را از خطرات ویرانگری نجات دهند. چنان شعف به وجود آورد که ضعیفی چون من که نه علم داشتم و نه توان جسمی، با اشتیاق فراوان دوره های آموزش نظامی را در همان سنین گذراندم و شاهد بودم که جوانان در دفاع از کشور سر و پا نمی شناختند. وای اگر نبود من یکی...



سالها

درخواست حذف اطلاعات




سالها پرسیدم از خود کیستم آتشم؟شورم؟شرارم؟چیستم؟ دیدمش امروز دانستم کنون من به جز او،او به جز من نیستم...



متن خاص

درخواست حذف اطلاعات




بهترین درس ها را در زمان سختی آموختم و دانستم صبور بودن یک ایمان است و خویشتن داری یک عبادت … فهمیدم ناکامی به معنای تأخیر است نه ش ت و خندیدن یک نیایش است … ........



زیر کمون

درخواست حذف اطلاعات




بم قولی داد که می بره منو دریا قراره بریم به زودی زود اولین دریاییه که با هم می ریم به امید خاطره زدن ساز کوک کاش می دانستم که آن لحظه چی بود در نشونت که جدا ساختی مرا از زمونت هر چه بود من اسمش را گذاشتم هر چه بادا باد...



کاش...

درخواست حذف اطلاعات




کاش می دانستم سرنوشت را چه ی برایم بافته.... آنوقت به او می گفتم یقه را آنقدر تنگ بافته ای که بغض هایم را.. نمی توانم فرو ببرم... .......



سنگ

درخواست حذف اطلاعات




داشتم هایی که باله می یدند را نگاه می و لبخند می زدم که زد روی شانه ام و گفت: «میدونی نامزد ؟». لبخند گشادی زدم و تبریک گفتم و «قسمتت بشود» ِ دخترانه ای شنیدم و خندیدم. راستش پریسا دختری نبود که بیاید از زندگی اش حرف بزند؛ نه که حرفی نزند ها، فقط در حد ساعت خواب و خانه ام این جاست و خانه ات کجاست و این ها. شاید آن روز ترجیح داده بود که حرف هایش را به دختری بگوید که همیشه به او لبخند می زند. بعد از پایان کلاس، برخلاف همیشه که ترجیح می داد تنها برود و ...



خانه

درخواست حذف اطلاعات




ته دلم می دانستم که دست و پا میزنم اما نمی دانستم که آ غرق می شوم یا به ساحل نجات می رسم.بر در و دیوار خانه متروک گرد کهنگی نشسته بود.روی پله ها که می نشستی چیزی بیشتر از آن لایه خاکی که روی دیوار نشسته بود سنگینی میکرد.چیزی که فقط با دستمال خیس یک زن پاک نمیشد.تمام گردگیری ها و شستن ها که تمام شد به برادرم گفتم"یک بنا بیاور تا خانه را نو و نوار کند."بنا گلمالها را کنده و خشتهای ساختمان نمایان شده است.خانه اول متروک بود و حالا مثل ویرانه ها شده بود....



خدایا2

درخواست حذف اطلاعات




خدایا! بابت هر شبی که بی شکر سر بر بالین گذاشتم.. بابت هر صبحی که بی سلام به تو اغاز .. بابت لحظات شادی که به یادت نبودم.. بابت هر گره که به دست تو باز شد و من به شانس نسبتش دادم.. بابت هر گره که به دستم کور شد و مقصر را تو دانستم.. مرا ببخش.....



حکایت سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش

درخواست حذف اطلاعات




این متن عاشقانه و بی نظیر به عنوان پر لایک ترین متن سال در کتاب گینس ثبت شده است. همسر من ناگهان مریض شد، او ۳۰ پوند از وزنش را از دست داد، بی اختیار گریه می کرد. خوشحال نبود، از سردرد و ناراحتی اعصاب رنج می برد. ساعات کمی می خو د و همیشه خسته بود. رابطه ما در آستانه ج بود، او داشت زیبایی اش را از دست می داد و حاضر به بازی در هیچ ی نبود. من امیدی نداشتم و فکر می به زودی طلاق خواهیم گرفت. وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود. اول دعا ، ناگهان تصمیم دیگری گ...



❤ داستـانــڪ زیــبــا ❤

درخواست حذف اطلاعات




کودکی با پای روی برف ها ایستاده بود، و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد. زنی در حال عبور او را دید و دلش سوخت، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش ید و گفت: مواظب خودت باش! کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم. کودک گفت: می دانستم با او نسبتی دارید!...



خدا

درخواست حذف اطلاعات




کودکی با پای بر روی برفها ایستاده بودو به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد.زنی در حال عبور او را دید ،کودک را به داخل فروشگاه بردو برایش لباس و کفش ید و گفت :مواظب خودت باش عزیزم.کودک پرسید:ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد :نه من فقط یکی از بنده های خدا هستمکودک گفت : می دانستم با خدا نسبتی داری...



جهان من ...

درخواست حذف اطلاعات




جهانی که من آن را جهان انسان ها می دانستم نابود شده بود ؛حال در این عالم یکّه و تنها بودم و به جای دوست ،خیابان ها را داشتم و خیابان ها با زبانی تلخ و مغمومانه ، مرکب از فلاکت، حسرت، افسوس، ناکامی و تلاشِ به هرز رفته انسانی، با من حرف می زدند..هنری میلر /مدار رأس السرطان...



نجات از قبر پس از دفن

درخواست حذف اطلاعات




نجات از قبر پس از دفن فاضل محترم آقا میرزا محمود شیرازى - که داستانهایى از ایشان نقل گردید - فرمودند که مرحوم آقا سید زین العابدین کاشى - اعلى اللّه مقامه - را در کربلا خادمى بود تبریزى (بنده نامش را فراموش کرده ام ) و اهل تقوا و صلاح و سداد بود، نقل کرد که قبل از مجاورت کربلادر خارج شهر تبریز نزدیک قبرستان قهوه خانه داشتم و شبها را همانجا مى خو دم شبى هوا سخت سرد بود ومن درب قهوه خانه را محکم بستم و خو دم ، ناگاه ى در را به سختى کوبید، برخاستم در ر...



تقاص

درخواست حذف اطلاعات




به چه چیز مرا محکوم می کنید؟ آری من هم ناپخته بودم! آری من هم نمی دانستم... عشق مرا باور نکرد و من نیز او را می ستودم لحضه هایم گذشت و تنها چیزی که برایم ماند: حسرت بود و حسرت آری این تقاص عشق یک طرفه است! من جوان بودم و ناپخته......



سرکار خانوم

درخواست حذف اطلاعات




سرکار خانوم محترم...سرکار خانوم عزیز دل ..تصدقت بروم..از تو چه پنهان..امروز رفتم خیابان فرشته...کاری داشتم و بعد انجام دادنش.. نیم ساعتی در آن خیابان قدم زدم...دیدم کافه ای که با هم در گذشته رفته بوده ایم یا قرار بود در آینده با هم برویم بسته شده است...راستش باز دوباره بدجنس شدم یک هو..گفتم اصلا خوب شد بسته است..چی بود آ ..دوستش نداشتم..کافه ی چیتان فیتانِ شلوغی که به درد نمی خورد.. امروز فهمیدم خیلی فاصله است از کافه تا سَرِ خیابان...آن روز اما فکر می را...



خاطرات شهید محمدرضا دهقان(وقتی شهید شدم مرا آنجا دفن کنید)

درخواست حذف اطلاعات




من که باورم نمی شد، حرفش را جدی نگرفتم. نمی دانستم که آن لحظه شنونده وصیت پسرم هستم و روزی شاهد تدفین او در آن حیاط می شوم....



روز خبرنگار مبارک

درخواست حذف اطلاعات




17 مرداد بهانه ی است تا از انسانهای سخت کوش و با اراده در عرصه خبر تجلیل شود،به رسم ادب بر خود واجب دانستم،از این فضای مجازی از همت والای دوست و همکار عزیز جناب آقای زحمت کش در رساندن اخبار شهر و دیارمان به واحدهای مرکزی خبر تقدیر نمایم و این روز را به ایشان تبریک عرض نمایم....