پیدا





سنبلم اندر

برآستان جانان(سعدی )علیه الرحمه

درخواست حذف اطلاعات




۩۩☫برآستان جانان(سعدی )علیه الرحمه ☫۩۩تا بود بار غمت بر دل بی هوش مرا سوزعشقت ننشاند ز جگر جوش مرا تا نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا تا کند لذت وصل تو فراموش مراهر شبم با غم هجران تو سر بر بالینروزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا سعدی اندر کف جلاد غمت می گوید بنده ام بنده به کشتن ده و م...



هم شکر اندر شکری

درخواست حذف اطلاعات




هم نظری هم خبری هم قمران را قمری هم شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری هم سوی ت درجی هم غم ما را فرجی هم قدحی هم فرحی هم شب ما را سحری مولانا...



حق

درخواست حذف اطلاعات




بستم کمر عشق به نام دل خویش‏ بردم بر دلبرم پیام دل خویش حاصل مراد و کام دل خویش‏ ای من ز میان جان غلام دل خویش حق به جان اندر نهان و جان به دل اندر نهان‏ ای نهان اندر نهان اندر نهان اندر نهان این چنین رمزی عیان کاو با نشان است و بیان‏ ای جهان اندر جهان اندر جهان اندر جهان راز درون چه داند فلک خموش‏ ای مدعی نزاع تو یا ‏ دار چیست؟ سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست‏ معنی لطف و رحمت آموزگار چیست؟ زاهد کوثر و حافظ پیاله خواست‏ تا در میانه خواسته کرد...



معشوقه

درخواست حذف اطلاعات




هم نظری، هم خبری، هم قمران را قمری هم شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری...



غزل

درخواست حذف اطلاعات




دوستت دارم،برابر نیست زمین و اسمانهم ستاره،نور خورشید و رنگین کمانچشم مهتاب تو باشد،رونق دنیای گلمیخواهم چشم مستِ نازنین این جهان عشق پاک هستی و میمانی برأیم عشق منو ز چشمانت چراغانست زمین و اسمانمن که مجنون دو چشمان زیبا شده ام سنبلم،زنده کردی قلب ما را مهجبین داستان...



غزل

درخواست حذف اطلاعات




میتوانی نسخه ای عشق تیر کن با لبانت بر لبانم دمی زنجیر کندست نازت،چشم ماهت،مو سیاهبا خی نه،با وجودت پیر کنلحظه ای سویم نمایی یک نگاهاین زمین و آن زمان هم گیر کناز چه نألم از چه گویم ای خداآن صنم را هدیه ای تقدیر کن روز و شب خوابى ندارم سنبلمیک شبی بیا مرا ز خواب سیر کنمریضم بسترم تشنه ای آب ترمجرعه ای از لبانت ده،مرا میر کنمیتوانی شه بسازی شه شوم دست با دست من ده،زنجیر کنبی پرم بی بال و من بی اخترمسیدی را در کنارت پیر کن...



بد اندر حق مردم نیک و بد/ سعدی / بوستان

درخواست حذف اطلاعات




گفتار اندر غیبت و خلل هایی که از وی صادر شود بد اندر حق مردم نیک و بد مگوی ای جوانمرد صاحبت د که بد مرد را خصم خود می کنی وگر نیک مرد است بد می کنی تو را هر که گوید فلان بد است چنان دان که در پوستین خود است... سعدی بوستان/ باب هفتم در عالم تربیت...



من طلب اندر طلبم/تو طرب اندر طربی

درخواست حذف اطلاعات




به جان آمددل از نازِ نگاهت! #هوشنگ_ابتهاج...



آدم

درخواست حذف اطلاعات




گر تو آدم زاده اى چون او نشین جمله ذرات را در خود ببین چیست اندر خم که اندر نهر نیست؟ چیست اندر خانه کان در شهر نیست ایـن جهان خـم است و دل چـون جوى آب ایـن جهان خـانه است و دل شهر حجاب...



تک بیت

درخواست حذف اطلاعات




لب ز هم بردار یک دم تا هم اندر تیر ماه آسمان در پیشت اندر جل کشد نوروز را.......



فرح اندر ..

درخواست حذف اطلاعات




فرح اندر .... فرح اندر دلم امشب چرا هست یقین زاد روز فرزند رضا(ع) هست لقب باشد جواد(ع) از بهر جودش لقب را همچنان او بس روا هست به تقوایش تقی گویند اورا متقی ازبهر ما هست هوائج را همانا باب باشد که ارث از حضرت موسی(ع) ورا هست بُوَد فرزند سلطان اسان حریمش همچنان دار الشفا هست بگو دردت به او باشد یقینت که او یک بنده خاص خدا هست علی(ع) جدش لقب شیر خدا شد همی گویند او مشکل گشا هست زنسل حضرت زهرای(س) اطهر که او یک محوری اندر ا هست قائم(عج) از نسل جواد(ع) است ن...



یوهاها...

درخواست حذف اطلاعات




من قلت م دیگه رمان ترسناک بخونم من قلت اندر قلت م ترسناک ببینم من قلت اندر قلت اندر قلت م دیگه حرفای ترسناک بزنم ????????????????????????????...



اندر نطق نوعی از تکبر بود و اندر استماع نوعی از تواضع

درخواست حذف اطلاعات




و رُویَ عَنْ رسول اللّه، صلی اللّه علیه: «أَنَّهُ قال لابنِ مسعود: إقْرَأْ. فقال: أنا أقرأُ و علیک أُنزِلَ. قالَ رسولُ اللّه، صلی اللّه علیه و سلم: أنا أحِبُّ أن أسْمَعَ مِنْ غیری.»و این دلیلی واضح است بر آن که مستمع کامل حال تر از قاری بود، که گفت: «من آن دوستتر دارم که بشنوم از غیر خود»؛ از آن چه قاری یا از حال گوید یا از غیر حال و مستمع جز به حال نشنود؛ که اندر نطق نوعی از تکبر بود و اندر استماع نوعی از تواضع....



فرود- فراز

درخواست حذف اطلاعات




گاهی باید برگشت و مرور کرد همه چیز را. هنوز هم گذشته ها زیباترند... * عمری دگر بباید، بعد از وفات ما را کاین عمر طی نمودیم، اندر امیدواری اندر امیدواری......



ظاهر وباطن

درخواست حذف اطلاعات




ظاهرش با باطنش گشته به جنگ باطنش چون گوهر و ظاهر چو سنگ جان ز هجر عرش اندر فاقه ای تن ز عشق خار بن چون ناقه ای صورتش بر خاک و جان بر لامکان لامکانی فوق وهم سالکان ... میل ها همچون سگان ه اند اندر ایشان خیر و شر بنهفته اند چون که قدرت نیست ند این رده همچو هیزم ها و تن زده تا که مرداری در آید در میان نفخ صور حرص کوبد بر سگان چون در آن کوچه ی مردار شد صد سگ ه بدان بیدار شد حرص های رفته اندر کتم غیب تاختن آورد سر بر زد ز جیب صد چنین سگ اندرین تن ه اند چون شک...



دلیر باش به گفتن

درخواست حذف اطلاعات




یده دریا کنم و صبر به صحرا فکنمو اندر این کار دل خویش به دریا فک دل تنگ گن ار برآرم آهیکآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم...



تو

درخواست حذف اطلاعات




خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست گشاد کار من اندر کرشمه های تو بست مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود نسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بست مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن که عهد با سر زلف گره گشای تو بست تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصال خطا نگر که دل امید در وفای تو بست ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت به خنده گفت که حافظ برو ک...



کوچ از قتلگاه - هدایتی

درخواست حذف اطلاعات




کوچ از قتلگاه ای ساربان آهسته ران آرام جانم مانده است اندر میان خاک و خون روح و روانم مانده است در دست من بند طناب او مانده اندر آفتاب نه سایه بان و سایه ای بر جسم آنم مانده است...



گر چه من در زندگانی از غرور افتاده ام

درخواست حذف اطلاعات




گر چه من در زندگانی از غرور افتاده امپیرم و دور از جوانان غیور افتاده امبا ضمیری روشن اندر این دیار پر ملالگویی اندر خانۂ تاریک گور افتاده امدر دیاری کاندر آن هرگز نباشد درد یارکور و کر اندر میان شَرّ و شور افتاده امگر نباشد خودستایی، اندرین شهر ابهمچنان گنجی به کنجی ناصبور افتاده امهر چه میخواهم کشم زین شهر غم انگیز پایبهر مشتی خاک چون صیدی به تور افتاده امکرده لیل شمعی نذر سقلخانه ایگر ببینم دور ازین اهل قبور افتاده اممیکنم هر لحظه یاد ف...



ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا / سعدی / غزل

درخواست حذف اطلاعات




غزل ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا به وصل خود دوایی کن دل دیوانهٔ ما را علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را... سعدی...



ز دست چور تو گفتم ز شهر خواهم رفت...

درخواست حذف اطلاعات




خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست گشاد کار من اندر کرشمه های تو بست مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود نسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بست مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن که عهد با سر زلف گره گشای تو بست تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصال خطا نگر که دل امید در وفای تو بست ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت به خنده گفت که حافظ برو ک...



سیگار

درخواست حذف اطلاعات




تو را دیدم که دنیایت نخی هستتمام پیکرت اندر کفی هستچو ن نی تن زیبای او رابگویی روز من همچون شبی هستبه عشق بازی شماها هستیدچو با هر بوسه ات او را تبی هستتبی سوزان چو آتش در جهنمهمه دودش غمی بر عالمی هستبه ظاهر جان دهد سوزد به پایتولی گیرد دو دنیایت همی هستچو گیری سی ز ماه گارش ز روزگا ذیری این سخن یار بدی هست ترک نام و ننگش اندر این دوناز آن بدتر حقارت در دنی هستزنم بوسه لب یار شفیقمکه او سالار حوران و پری هستمنم احمد کنم حمدت خدایمکه این حمد و ث...



جهان روشن

درخواست حذف اطلاعات




روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیم نظری سیر بر آن روی چو گلنار زنیم مشتری وار سر زلف مه خود گیریم فتنه و غلغله اندر همه بازار زنیم اندر افتیم در آن گلشن چون باد صبا همه بر جیب گل و جعد سمن زار زنیم نفسی کوزه زنیم و نفسی کاسه خوریم تا سبووار همه بر هم و خمّار زنیم تا به کی نامه بخوانیم گه جام رسید نامه را یک نفسی در سر دستار زنیم چنگ اقبال زفرّ رخ تو ساخته شد واجب آید که دو سه زخمه بر آن تار زنیم وقت شور آمد و هنگام نگه داشت نماند ما که مستیم چه دان...



در هر هوا که جز برق اندر طلب نباشد/ حافظ / غزل

درخواست حذف اطلاعات




در هر هوا که جز برق اندر طلب نباشد گر منی بسوزد چندان عجب نباشد مرغی که با غم دل شد الفتیش حاصل بر شاخسار عمرش برگ طرب نباشد در کارخانهٔ عشق از کفر ناگزیر است آتش که را بسوزد گر بولهب نباشد... حافظ...



در محفلی که خورشید اندر شمار ذره است/ حافظ

درخواست حذف اطلاعات




...دَر محفلی که خورشید اندر شمار ذره است خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد مِی خور که عمر سَرْمَد گر در جهان توان یافت جز بادهٔ بهشتی هیچش سبب نباشد حافظ http://persianpoetry. /category/85/3...



شاهدخت3:)

درخواست حذف اطلاعات




کاش کان دلبر عیار که من کشته اویم بار دیگر بگذشتی که کند زنده به بویم ترک من گفت و به ترکش نتوانم که بگویم چه کنم نیست دلی چون دل او ز آهن و رویم تا قدم باشدم اندر قدمش افتم و خیزم تا نفس ماندم اندر عقبش پرسم و پویم دشمن خویشتنم هر نفس از دوستی او تا چه دید از من مسکین که ملولست ز خویم لب او بر لب من این چه خیالست و تمنا مگر آن گه که کند کوزه گر از خاک سبویم...



ابوریحان بیرونی درتقسیم وتعریف می گوید

درخواست حذف اطلاعات




مردمان این صناعت قسمت د آن را که آبادان است از ربع مس بهفت دراز از اول و اقلیم نام د. و هر یکى از مشرق همى گیرد تا بمغرب موازى مر خط استوا را، بر آن قانون که فضله درازترین روز تابستانى میان هر دو اقلیمى که بپهلوى یکدیگرند نیم ساعت بود. زیرا که گردش حالها از عرض افتد. و ز طول جز اختلاف اول روز و شب نبود. و این خود حس را بى قیاس پیدا نیست. پس ساعتهاى روز درازترین بمیان میانگى اقلیمها و آن چهارم است، چهارده ساعت و نیم باشد. و بمیان اقلیم نخستین سیزده و...



رنگ گفتاری

درخواست حذف اطلاعات




هر خسى از رنگ گفتارى بدین ره کى رسد درد باید مرد سوز و مرد باید گامزن سالها باید که تا یک سنگ اصلى ز آفتاب لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن ماهها بایدکه تا یک پنبه دانه ز آب و خاک شاهدى را حله گردد یا شهیدى راکفن روزها باید که تا یک مشت پشم از پشت میش زاهدى را قه گردد یا حمارى را رسن عمرها باید که تا یک کودکى از روى طبع عالمى گردد نکو یا شاعرى شیرین سخن قرنها باید که تا از پشت آدم نطفه اى بوالوفاى کرد گرددیا اویس اندر قرن...



اندر.....

درخواست حذف اطلاعات




اندر احوالات من در این روزا........



که اندر نبرد عشق ی میبرد که باخت !!

درخواست حذف اطلاعات




ازساعتی که دیده تو را دید و دل شناخت چشمت بناز و غمزه . آتنا . دلم نواخت !! اشکم نشاند آتش رشگ رقیب لیک زآن پس کز آتش غم هجران تنم گداخت گیرم که زید و عمر به روی تو باخت دل چون من ی بچشم سیاه تو دل نباخت !! بسیار که لاف شناسایی تو زد لیکن نه هیچ ز منت خوبتر شناخت چون من که تاختم بسر اندر مصاف عشق در هلاک هستی خود این چنین نتاخت خسرو به نرد عشق ز سر باختن مترس !! که اندر نبرد عشق ی میبرد که باخت !! خسرو فیضی پ ن : ممنون از خسرو عزیز که این غزل زیبارو برام ار...



بد اندر حق مردم نیک و بد / مگوی ای جوانمردِ صاحب د - بوستان سعدی

درخواست حذف اطلاعات




مریز آبروی برادر به کوی / که دهرت نریزد به شهر آبروی بد اندر حق مردم نیک و بد / مگوی ای جوانمردِ صاحب د که بدمَرد را خصمِ خود می کنی / وگر نیک مرد است، بد می کنی به بد گفتنِ خلق چون دم زدی / اگر راست گویی سخن، هم بدی ( بوستان سعدی )...



عدل چِبود وضع اندر موضعش/ مولوی بلخی/ عد

درخواست حذف اطلاعات




عد : بهترین و کاملترین معنی در نهج البلاغه آمده است. آنجا که حضرت علی (ع) می فرماید: «العدل وضع کل شیء موضعه»: «عد ، آن است که هر چیزی را در جای خودش قرار می دهد...» *** و مولوی با تبحّر اینگونه به نظم کشیده است: عدل چِبود، وضع اندر موضعش ظلم چِبود، وضع در ناموضعش عدل چِبود، آب ده اشجار را ظلم چِبود، آب دادن خار را مولوی بلخی...



نیایشی از مولانا

درخواست حذف اطلاعات




لذت هستی نمودی نیست را بادِ ما و بودِ ما از دادِ توست هستی ما جمله از ایجادِ توست لذت هستی نمودی نیست را عاشق خود کرده بودی نیست را لذت انعام خود را وا مگیر نقل و باده و جام خود را وامگیر گر بگیری کیت، جستجو کند نقش، با نقاش چون نیرو کند؟ منگر اندر ما، مکن در ما نظر اندر اِکرام و سَخایِ خود نگر ما نبودیم و تقاضامان نبود لطف تو ناگفته ی ما می شنود نقش باشد پیش نقاش و قلم عاجز و بسته چو کودک در شکم...



بسم الله الرحمن الرحیم

درخواست حذف اطلاعات




میر من خوش می روی کاندر سر و پا میرمت خوش امان شو که پیش قد رعنا میرمت گفته بودی کی بمیری پیش من تعجیل چیست خوش تقاضا می کنی پیش تقاضا میرمت عاشق و مخمور و مهجورم بت ساقی کجاست گو که ب امد که پیش سروبالا میرمت آن که عمری شد که تا بیمارم از سودای او گو نگاهی کن که پیش چشم شهلا میرمت گفته ای لعل لبم هم درد بخشد هم دوا گاه پیش درد و گه پیش مداوا میرمت خوش امان می روی چشم بد از روی تو دور دارم اندر سر خیال آن که در پا میرمت گر چه جای حافظ اندر خلوت وصل تو...



حافظ

درخواست حذف اطلاعات




سال ها دفتر ما در گرو صهبا بود رونق میکده از درس و دعای ما بود نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود دفتر دانش ما جمله بشویید به می که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل کاین ی گفت که در علم نظر بینا بود دل چو پرگار به هر سو دورانی می کرد و اندر آن دایره سرگشته پابرجا بود مطرب از درد محبت عملی می پرداخت که حکیمان جهان را مژه خون پالا بود می شکفتم ز طرب زان که چو گل بر لب جوی بر سرم سایه آن سرو ...



من طلب اندر طلبم

درخواست حذف اطلاعات




دفع مده دفع مده من نروم تا نخورم عشوه مده عشوه مده عشوه مستان ن م وعده مکن وعده مکن مشتری وعده نیم یا بدهی یا ز دکان تو گروگان ببرم گر تو بهایی بنهی تا که مرا دفع کنی رو که به جز حق نبری گر چه چنین بی خبرم مکن مدر در سپس مرو راه بده راه بده یا تو برون آ ز حرم ای دل و جان بنده تو بند شکرخنده تو خنده تو چیست بگو جوشش دریای کرم طالع استیز مرا از مه و مریخ بجو همچو قضاهای فلک خیره و استیزه گرم چرخ ز استیزه من خیره و سرگشته شود زانک دو چندان که ویم گر چه چن...



یار مجازی

درخواست حذف اطلاعات




یده چون جان می روی اندر میان جان من سرو امان منی ای رونق بستان منچون می روی بی من مرو ای جان جان بی تن مرو وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان منهفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان منتا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان منبی پا و سر کردی مرا بی خواب و خور کردی مرا سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان مناز لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان منگل جامه ...



ان مان نویسی های یک بی رنگ

درخواست حذف اطلاعات




آقای ستار،میگم این مشکل "ه ره" و خود ره خالی گریبان گیر این "آقای" پشت اسم شما هم شده،بیا یک لقب در خور شان و شخصیت خودت برات بزاریم بی "ه ره" بی خود ره، بی منت و آقا بالا سر،هان؟ مثلا بگیم اونی که بی روی رخت ارامم نیس؟یا مثلا شکر اندر شکر اندر شکر؟ اصلا این ان مان بازی هارو بزاریم کنار،ستی ال ه،ستی المقام فراهانی،ستی کبیر،یا ستیف(بر وزن ظریف) یا ستیانی (بر وصف )،ستی خان چطوره؟از این خان هایی که بعدا شاه نمی شن،خان تحبیب،چطوره ستی جان؟آقای ستی! آه...



روزِِِِمبادا

درخواست حذف اطلاعات




یک نفر هست که آ نقطه ضعفت میشه وای به روزی که نقطه ضعفت ازت دلخور باشه:)...