پیدا





مامان

پست صد و پنجم تا پست صد و نهم

درخواست حذف اطلاعات




#پست_صد_و_پنجم راحیل: بلاتکلیف کنار اپن ایستاد و خیره به حرکات فرز سمیه خانم پرسید: -کمک نمیخواید مامان؟ سمیه زیر قابلمه ی پر آب را روشن کرد و در همان حین گفت: -نه مامان جان . فعلا کاری ندارم ....



حکایتیست. ..

درخواست حذف اطلاعات




دیروز رفتم آتلیه، یکی از ع ای نوجوونیامو داده بودم برام ظاهر کنن گرفتمش و راه افتادم سمت خونه ع دستم بودُ همینجور داشتم بهش نیگا می یهو یه پسر بچه ی خیلی بانمک و تپل پایینِ مانتومو کشید -گفتم:جانم عزیزم؟ +گفت:خانوم ببخشید شما مامان واقعیِ منی؟ -گفتم:چی؟عزیزم گُم شدی؟ +گفت:نه،مگه این ع ِ شما نیست؟ -گفتم:آره خب این منم! +گفت:این ع ُ بابام بهم نشون داده بود قبلا،میگفت این قرار بوده مامان من بشه.. -بغضم ترکید،گفتم:تو مهدیایی؟ +گفت:دیدی تو مامانمی اسم...



مادربزرگانه

درخواست حذف اطلاعات




دیروز: خیلى اتفاقى پیشانى خواهرزادهء سه ساله ام را بوسیدم و احساس تب دارد.خیلى معمولى پرسیدم: - این بچه تب داره؟ - نه.چطور؟ مامان پیشانى اش را چک کرد و تشخیص تب داد.بقیه اش را من نبودم.اما،بچه را به بیمارستان برده بودند و موضوع چندان بى اهمیت هم نبوده است و چند ساعتى بسترى شده است. امروز: به بچه دارو داده بودند و خو ده بود.من فقط نگاهش و رد شدم.مامان کمى صبر کرد و بعد شنیدم: - ببن تب داره؟ - من؟چه جورى؟ دیروز من هیچ اطلاعى از تب بچه نداشتم و اگر تشخی...



no.150

درخواست حذف اطلاعات




« مامان گف یگانه میای فردا بریم شاه عبدالعظیم؟؟؟؟☺ گفدم اره...



سن من

درخواست حذف اطلاعات




مامانم روی سن من حساسه . میگم مامان من شونزده سالمه . میگه نه تو پونزده س کامل شده پس پونزده س ه میگم . خب مامان همون میشه دیگه. میگه نه وقتی باید بگی شونزده که شونزده س کامل سال دیگه باید بگی. میگم سال دیگه که میشه هفده میگه ت رو حرف من حرف نزن تو پونزده س ه میگم چشم...



روح

درخواست حذف اطلاعات




پنجشنبه رفته بودم سرخاکه مامان.دخترخالم اونجابودهی میگف هرشب خاب مامانتامیبینم...بعدم گفت این ی ماه ازادن... اگ میخاس ب خاب من بیادسیزده سال وخت داش......



روز پدر حزن انگیز ما

درخواست حذف اطلاعات




هنوز کادوی روز مرد برای جناب"میم " ن یدم. علتشم اینه که میخوام حتما خودشونم باشن که تا این لحظه مقاومت . شب عید میلاد حضرت شام رفتیم بیرون. یکم حال و هوامون عوض شد. جاتون خالی کباب ی خوردیم. خیلی لذیذ و ترد بود. دخترک هم استقبال کرد و شادی منو چند برابر کرد با خوردن شامش :d:d روز عید هم که همش تلوزیون از پدر حرف میزد و اشک چشم جناب"میم" مرتب جاری بود. و من هم به طبع اون گریم میگرفت و بغض می . طفلکی دخترک گیج شده بود و مرتب میپرسید مامان چرا گریه میکنی؟ م...



همه چی اینجوری باشه !نه ؟؟

درخواست حذف اطلاعات




مکالمه شیرین : من و نگار :ماااامان ساندویچ بگیر زوووود مامان : نشین :| غذا درست من و نگار :ماااامان...



|• 4 •|

درخواست حذف اطلاعات




| بیشتَرِهـ آرِزوهامُ مامان بابام بِهـ گـ*آ دادَن |...



در راه شمال

درخواست حذف اطلاعات




تو راه شمال واسه مراسم مامان. ایندفعه با اتوبوس داریم میایم. انشالله به خیر بگذره. خداروشکر خوبی. یهو جیغ میزنی از شادی. ساعت دو شب. ملت همه خواب. منم از پریشب بیخواب. داغون داغون. خدا کمک کنید....



ماندن

درخواست حذف اطلاعات




با مامانت شمال موندی. گفتم سخته بیاید دوباره واسه سال مامان بزرگ برگردین. از همین حالا دلم تنگ شده. انشالله هر دو هفته میام. مبادا من و یادت بره. باید به مامانت بگم ع مو هر روز نشونت بده. هر روز چنتا ع و م واسم میفرسته....



اشتتباه مامانا

درخواست حذف اطلاعات




اشتباه فقط مخصوص بچه ها نیست و گاهی مامان باباها هم مرتکب خطاهایی می شن که حقوق بچشون تحت الشعاع قرار می گیره و ممکنه بچه ها اذیت بشن. تو ذهن بچه ها مامان باباشون بسیار محکم و توانا هستن واسه همین انتظار خطا ازاونا نمی ره ولی توی خانواده هرکی مسوولیتای خاص خودشو داره و هرگونه کوتاهی از مسولیت اشتباه محسوب می شه چون حقوق دیگران زیر پا گذاشته می شه و باعث به سختی افتادن سایر اعضا می شه. من هم با اینکه همیشه تمام سعیمو و می کنم که دربرابر شما کوچو...



هووووووف

درخواست حذف اطلاعات




امروز روز رای گیری اون رو 4 بار دیدم دوبارش در حال مرگ بودم داشتم از دل درد میمردم ولی با این حال خوشحال شدم دیروز ... جشن پایانی مهد کودک بود از اونجایی که مامان من مدیر مهد هستش و اون بچش رومیاره مهد اومده بود (خالش) روز خوبی برای من بود خدایا شکرت ممنون 29 اردیبهشت الهی رای نیاره...



آهای خدای مستون خدای می پرستون

درخواست حذف اطلاعات




خدایا...میگم ما که دل خوش نداریم...همزبون نداریم،بابای مهربون نداریم،مامان آروم نداریم،جیب پ ول نداریم،خواهرامونم که همه اسقاطین،فک و فامیلمونم که جمع بند غلام فقیرن،خدا جان کرم خودتو شکر،وجود خودتو شکر...



138) دیالوگ((: 2

درخواست حذف اطلاعات




+میخوام س رستیمو از همتون سلب کنم -این راهش نیست....،اصلا به این آسونیا نیست... +اگه آسون بود مامان،...همه بچه ها این کار رو می ! -------------------------------------------------------------- =نمی تونی درمورد اشتباهاتم جوک بگی!! *دقیقا باید با اشتباهات همین کار رو کرد #about ray _______________________ پ.ن:بنظرم قشنگن..نه تایید میکنم نه انکار... ((= صرفا جالبن.. پ.ن":عزممان را جزم میکنیم که دیگه نکنم..چون نمیمونه برا بعد کنکور.. :|||...



من هنوز دختر اون خونه ام ...

درخواست حذف اطلاعات




یه روزایی هم هست که دوباره دختر خونه میشم .. . بار و بندیل میبندم و از صبح حاضر و آماده میشم ... یه وقتایی مامان یا بابا میان دنبالم ... یه وقتایی همسر میرسونتم ... یا نهایتش بند و بساطم رو جمع و جور تر میکنم و خودم میرم پیششون ... با مامان میریم بیرون و من میشینم پشت فرمون ... صدای آهنگ رو بلنددد میکنم و تا اونجایی که دلم بخواد ویراژ میدم ... ید میکنیم و بستنی میخوریم ... بعدشم با یه عالمه کیسه های پر میایم خونه و واسه ناهار نقشه میکشیم ... سر یه غذای شمالی ب...



حس مالکیت

درخواست حذف اطلاعات




یه مدتی هستش که مالکیت رو متوجه شدی و داری نسبت به چیزا حس مالکیت نشون می دی البته قبل از اون احساس استقلال رو درونت مشاهده کرده بودم مثلا اینکه دلت می خواست کارهاتو خودت انجام بدی. الان حس مالکیتت بسیار جالب و خنده دار به نظر می رسه باچنان قدرتی احساس مالکیت نشون می دی که من فکر می کنم مامان پادشاهم. امروز مربی مهدت می گفت عرفان بالش تورو گذاشته بوده زیر سرش رفتی بهش گفتی پاشو این بالش آراد جعفریه.... آخه جوجه تو فامیلتو از کجا بلدی!! یا مثلا ام...



مقاومت

درخواست حذف اطلاعات




این روزها دارم مقاومت میکنم جلوی دل گرفتگی و اینجور چیزهارو..نمیدونم به خاطر خستگی روح و ذهنمه یا چیز دیگه،خیلی خوابم میاد،دوست دارم همش بخابم،چندین سال پیش به مامان میگفتم اینقد خودتو خسته نکن که وقتی این شرایط حل شد توان بمونه واست...تنها چیزی که میدونم اینه که باید آ روم باشم و روحیمو حفظ کنم...



اندوهی دیگر

درخواست حذف اطلاعات




مامان نازنین و زحمت کشم، بستری شده . پلاکتهای خونش افت کرده. و تو سه آزمایش متوالی که داده حتی در حال کاهش هم هست!!!! دیروز خواهرم بردش فوق تخصص خون و ایشونم نظرشون به یه هفته بستری شدن و بررسی علت بوده. خدایا اون چیزی که مثل خوره افتاده ته ذهنم نباشه. به شدت محتاج دعاهای خیرتون هستم. برای سلامتی همه مریضا و در نهایت مادر منم دعا کنین لطفا....



لالا

درخواست حذف اطلاعات




انقد خستم و خوابم میاد که چشمام داره خود به خود بسته میشه.منتظرم مامانم از حوزه انتخاباتی بیاد چون میدونم مامانم زودتر برمیگرده ولی طفلک بابا کارش زیاد طول میکشه.من از این همه گشتو گذار خسته شدم و مامان و بابا سر صندوق انتخاباتی یه جور و شوهر جان از رانندگی جور دیگه.خلاصه همه خسته ایم و تنها...



ماجرا بوس :))))

درخواست حذف اطلاعات




مامانه به بچش میگه که عزیزم و قتی اومد قشنگ میری جلو سلام میکنی میبوسیش بچهه میزنه زیره گریه میگه نه مامان من رو بوس نمیکنم! مامانه میگه ا چرا عزیزم؟ بچهه میگه آخه دیروز که بابا میخواست بوسش کنه زد تو صورتش...



آگه دخترا نبودن

درخواست حذف اطلاعات




اگه دخترانبودن جراحان پلاستیک،دماغ کیوعمل می ؟ اگه دخترا نبودن کی یه ساعت جلوی اینه وامیستاد ؟ اگه دخترا نبودن کی به مامان جون کمک می کرد ؟ اگه دخترا نبودن کی درس می خوند ؟ اگه دخترا نبودن کی از سوسک می ترسید ؟ اگه دخترانبودن کی مانتوی تنگ میپوشید؟ اگه دخترانبودن کی خواهرشوهرمیشد؟ اگه دخترا نبودن کی عزیز بابا بود ؟...



# مشنگی یعنی همین :/

درخواست حذف اطلاعات




آهنگ خز و خیلی پلی نموده هدفون را بر گوش های مبارکش گذاشته و می رود که نیم ساعت بدود و بعد بیاید دیروز نوشت ۲ را بنویسد و ادامه ی کامنت ها را تأیید کند ! + الکی مثلا من مثل آدم میدوم خوبه دیروز نصف بیشتر زمان دویدن رو داشتم جفنگ بازی در میوردم و هار هار میخندیدم :/ بعد .... به مامان میگه وقتی اینو باردار بودی چیزی مصرف نکردی وجدانا ؟! آخه این دخترت چرا این جوریه :/ همش تو فضاست...



حضور در محیطی متفاوت

درخواست حذف اطلاعات




امروز من یک ساعتی قبل از اینکه وقت از مهد اومدن شما برسه رفتم آرایشگاه با توجه به پیش بینی خودم و پرسیدن از مسولش باید تا یک ساعت کلرم تموم می شد ولی خب پیش بینیامون درست از آب درنیومد و اونی که داشت روی موهام کار می کرد خیلی خیلی کند بود و وقت آوردن شما از مهد شده بود و من دقیقا وسط کار بودم ناچارا دست از کار کشید و اومدم شمارو برداشتم و با هم رفتیم آرایشگاه اصلا دلم نمی خواست تورو با خودم اونجا ببرم هم چون خودت اذیت می شدی هم فکر می ممکنه منو اذ...



ما سه نفر

درخواست حذف اطلاعات




بعد از ی ال نه بیشتر فک کنم ی ال و نیم اومدم اینجا ... واااای پر از خاکه که ... پر از تارهای عنکبوتی که بسته شده ... دقیقا وقتی وارد وبلاگم بعد از این همه مدت شدم این حس بهم دست داد حس اینکه وارد یه خونه قدیمی شدم که هیچ حتی از پنجره هم توشو نگاه نکرده از اون خونه ها که تو هاست و بچه ها ازش میترسن که نزدیکش شن و داشتان براش درست میشه که ای وای این خونه روح و جن و اینا داره ... اخ که چقدر دلم تنگ شده بود برای اینجا قشنگ گردگیریش ها یه وقت نترسین که روح و جن ...



فعلا هیچی ..

درخواست حذف اطلاعات




جناب فقط یه بیمارستان تشریف میبرن و اونجا هم فعلا مامانمو پذیرش ن . انقد که شلوغ بوده و حتی اورژانسشم جا نداشته .. فعلا مامان برگشته خونه تا تماس بگیرن و وقت بستری بهش بدن. فقط خدا میدونه وقتی دوباره دیدمش چه حالی شدم از خوشحالی. حال عمومیش خوبه فقط گاهی بی حال و بی انرژی میشه. داریم بهش میرسیم شاید فرجی بشه و پلاکتهاش بیاد بالا. ممنون از همه که جویای احوال مامانم بودین. الهی که گذر هیچ کدومتون به و بیمارستان نیفته . الهی که همیشه تن خودتونو عزیز...



شیرین ربونی

درخواست حذف اطلاعات




دیروز مربی مهدت می گفت هلیا خواب بوده بچه ها سرو صدا بیدار شده رفتی بهش گفتی سلاااااام آخی بیدار شدی؟ امروزم گفتم پیش بابا باش من برم لوله بگیرم بیام خون پسرمو آزمایش کنم بعد دوساعت که برگشتم می گی مامان سلام چه طولی؟ لوله یدی؟ چند روز پیش هم از بابا پرسیدم شام چی می خوری درست کنم ؟ شما دویدی اومدی می گی ماس اونجد ماس اونجد (ماست و کنجد) ده اردیبهشت تولد نیما بود تماس گرفتیم تبریک بگیم زن گفت آراد چرا تولد نیما نیومدی همه اومده بودن فورا با تعج...



.....

درخواست حذف اطلاعات




خدا جونم؟.. میشه لطفا.. لطفا.. یکی و سر راهم قرار بدی که از لحاااظی خوب باشه و مامان بابام خوششون بیاد و اون طرف من و خیلی.. خیلی زیاد دوست داشته باشه.. اونقدری که وقتی گفتم آخ.. نگران شه.. میشه؟!.. لطفا.. زود.. زود قرار بدتش.. من.. دلم توجه میخواد.. یکی که واقعا بخوادم.. یکی که خودم باشم پیشش.. نه که کلی افکت بدم به ع ام که ازم خوشش بیاد.. یکی که من و با هر ظاهری که هستم بخواد.. یکی که وقتی یکم لباسم خاکی بود نگه چه خجالا آور.. یکی که واقعا.. براش مهم باشم.. یکی ک...



وااااییییی!!!

درخواست حذف اطلاعات




ب کلی پس لرزه اومد. حتی یک پس لرزه ی شدید حدود ساعتای ۱ بامداد بود که اومد. و ۵/۵ ریشتر بود!! ب تموم نین مشهد آواره تو خیابونا بودن و بعضی ها تو ماشین خو دن! من خودم با مامان و بابام و برادرم تو ماشین خو دیم! امشب هم یه خبرایی هست مشهد!!!! من که میرم بجنورد تا ببینیم چی میشه! دیروز واقعا تو مدرسه وحشتناک بود! من و همکلاسی هام خیلی وحشت کردیم. من که سریعا پ زیر نیمکت! همه تو حیاط بودن به غیر از ما!! پله های ما واقعا بدن!!!!! به امید اینکه زودتر از این ناامنی ...



قضا و بلا ...

درخواست حذف اطلاعات




روز نزدیکای عصر تصمیم گرفتیم سه تایی بریم بیرون و پیاده روی کنیم ... بعد از آماده دخترک، مشغول اماده شدن خودم شدم و برای چند لحظه ازش غفلت .. وقتی از در بیرون رفتیم بهم گفت مامان نمیتونم نفس بکشم!!!!! بینیشو نگاه دیدم یه چیز سفید رنگی ته بینیشه . گفتم چیزی کردی داخل بینیت؟ گفت آره دکمه . با جناب "میم " دوباره چک کردیم دیدم بعلههه. دکمه انتهای بینیشه. عجله ای بردیمش بیمارستان و اونجا ما رو به گوش و حلق و بینی ارجاع دادن و با قلاب تلاش کرد که دکمه رو خار...