پیدا





گفتم

من

درخواست حذف اطلاعات




گفتم خدایا چگونه آغاز کنم؟ گفت به نام من! گفتم خدایا چگونه آرام گیرم؟ گفت به یاد من! گفتم خدایا خیلی تنهایم! گفت تنهاتر از من؟ گفتم خدایا هیچ ی کنارم نمانده! گفت به جز من! گفتم خدایا از بعضی ها دلگیرم! گفت حتی از من؟ گفتم خدایا قلبم خالیست! گفت پر کن از عشق من! گفتم دست نیاز دارم! گفت بگیر دست من! گفتم با این همه مشکل چه کنم؟ گفت توکل کن به من! گفتم احساس میکنم خیلی ازت دورم! گفت نه، نزدیکترین به تو، من! گفتم برای آرزوهایم چه کنم؟ گفت تلاش و به امید م...



تو هم با من این کار رو کردی

درخواست حذف اطلاعات




گفت : واقعا داری میری ؟ گفتم : آره ... گفت: ﻣﻨﻢ ﺑﻴﺎﻡ؟ گفتم: ﺟﺎﻳﻲ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﻴﺮﻡ ﺟﺎﻱ2 ﻧﻔﺮﻩ ﻧﻪ 3 ﻧﻔﺮ گفت: ﺑﺮﻣﻲﮔﺮﺩﻱ؟ فقط خنـــــدیـــــــدم ... ﺍﺷﮏ ﺗﻮﻱ ﭼﺸﻤﺎش ﺣﻠﻘﻪ ﺯﺩ، ﺳﺮشوﭘﺎﻳﻴﻦ ﺍﻧﺪﺍخت، ﺩﺳﺘمو ﺯﻳﺮ ﭼﻮﻧش ﮔﺬﺍﺷم ﻭ ﺳﺮش و ﺑﺎﻻ ﺁﻭﺭﺩ گفتم: ﺗﻮ ﮐﺠﺎ ﻣﻴﺮﻱ؟ گفت: ﻣﻴﺮﻡ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻳـــ ﺟﺎﻳﻲ ... گفتم : ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺮﻳﺎ , ﻳﮑﻴﻮ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺒﺮ !... گفت : ﺟﺎﻳﻲ ﮐـــ ﻣﻦ ﻣﻴﺮﻡ ﺟﺎﻱ 1 ﻧﻔﺮﻩ ﻧـــ 2 ﻧﻔﺮ! گفتم : ﺑﺮﻣﻲﮔﺮﺩﻱ ؟ ...



تو هم با من این کار رو کردی ...

درخواست حذف اطلاعات




گفت : واقعا داری میری ؟ گفتم : آره ... گفت: ﻣﻨﻢ ﺑﻴﺎﻡ؟ گفتم: ﺟﺎﻳﻲ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﻴﺮﻡ ﺟﺎﻱ2 ﻧﻔﺮﻩ ﻧﻪ 3 ﻧﻔﺮ گفت: ﺑﺮﻣﻲﮔﺮﺩﻱ؟ فقط خنـــــدیـــــــدم ... ﺍﺷﮏ ﺗﻮﻱ ﭼﺸﻤﺎش ﺣﻠﻘﻪ ﺯﺩ، ﺳﺮشوﭘﺎﻳﻴﻦ ﺍﻧﺪﺍخت، ﺩﺳﺘمو ﺯﻳﺮ ﭼﻮﻧش ﮔﺬﺍﺷم ﻭ ﺳﺮش و ﺑﺎﻻ ﺁﻭﺭﺩ گفتم: ﺗﻮ ﮐﺠﺎ ﻣﻴﺮﻱ؟ گفت: ﻣﻴﺮﻡ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻳـــ ﺟﺎﻳﻲ ... گفتم : ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺮﻳﺎ , ﻳﮑﻴﻮ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺒﺮ !... گفت : ﺟﺎﻳﻲ ﮐـــ ﻣﻦ ﻣﻴﺮﻡ ﺟﺎﻱ 1 ﻧﻔﺮﻩ ﻧـــ 2 ﻧﻔﺮ! گفتم : ﺑﺮﻣﻲﮔﺮﺩﻱ ؟ ...



داداشت

درخواست حذف اطلاعات




اِمروز زنگ زدم بهت . بد نبودی . گفتم داداشت دیدم رای داده . تعجُب کردی . بعدش گفتم سریال ، بعد گفتم اون پسَره خوشم میاد . نمیدونم حسودیت شُد نشُد :) یکی خندیـد وسطش ، کی بود ؟ داداشت ؟ پنج شنبه بحثمون شُده بود :)...



حکایتیست. ..

درخواست حذف اطلاعات




دیروز رفتم آتلیه، یکی از ع ای نوجوونیامو داده بودم برام ظاهر کنن گرفتمش و راه افتادم سمت خونه ع دستم بودُ همینجور داشتم بهش نیگا می یهو یه پسر بچه ی خیلی بانمک و تپل پایینِ مانتومو کشید -گفتم:جانم عزیزم؟ +گفت:خانوم ببخشید شما مامان واقعیِ منی؟ -گفتم:چی؟عزیزم گُم شدی؟ +گفت:نه،مگه این ع ِ شما نیست؟ -گفتم:آره خب این منم! +گفت:این ع ُ بابام بهم نشون داده بود قبلا،میگفت این قرار بوده مامان من بشه.. -بغضم ترکید،گفتم:تو مهدیایی؟ +گفت:دیدی تو مامانمی اسم...



دوستت دارم...

درخواست حذف اطلاعات




یه بار نشست روبروم، چایی نباتشو هم زد و گفت "میترسم یه روز اذیتت کنم"گفتم "خب نکن!"گفت "عمدی که نه! ولی میترسم اذیت شی"گفتم "نترس! از چی باید اذیت شم؟!"دوباره چاییشو هم زد، هم زد، هم زد...دیدم حرف نمیزنه، گفتم "نباتت آب شد، چاییتو بخور"گفت "تو نمیترسی یهو برم؟؟"گفتم "نه! بخوای بری میری دیگه! واسه چی بترسم؟!"گفت "ولی من میترسم! میترسم خسته شی بری و بازم دوست داشته باشم..."فقط نگاش بغض کرده بوددیگه حرفی نزد، فقط چاییشو خورد و رفت...حس سردمه...خودمو بغل رفتن...



سلام

درخواست حذف اطلاعات




سلام خوبین دوستان خیلیا اومدن ازم پرسیدن چرا اینقدر زود خوب شدم و دیگه افسرده نیستم بیشتر هم شادم خب امروز گفتم که توضیح بدم راستش همش به خاطر توکل به خدا بوده هر روز صبح که بیدار شدم گفتم خدایا امروز رو بهتر از دیروز برام قرار بده گفتم همیشه لبخند بزنم و خوشحال باشم گفتم خدایا اونقدری راده ام رو قوی کن که دیگه کاری نکنم که حالمو بدکنه و خدا هم بهم جواب داده و البته بگم که مجله موفقیت و آقای حلت نیز تاثیر زیادی رو من داشت که از تیم خوب موفقیت ه...



679+my lovely aunt

درخواست حذف اطلاعات




امشب نزدیک دو ساعت با م حرف زدم ای که ازش خیلی دورم ولی خوشحالم که با حرفام میتونم امیدوارش کنم ، چند شب پیش باهاش حرف زدم و بهش گفتم قدر موقعیتتو بدون خیلیا آرزو دارن تو موقعیت تو باشن پس ناشکری نکن و امدیوارانه ادامه بده بهش گفتم حتما برو و درستو ادامه بده تا ی شغل خوب تو آینده داشته باشی نه شغلی کهدر شانت نباشه اونم همش میگفت من ادامه نمیدم بهش گفتم باید ادامه بدی و درس بخونی اشتباه نکن ،ولی وقتی امشب باهاش حرف زدم و بهم گفت میدونی تصمیم چی ...



104+my lovely aunt

درخواست حذف اطلاعات




امشب نزدیک دو ساعت با م حرف زدم ای که ازش خیلی دورم ولی خوشحالم که با حرفام میتونم امیدوارش کنم ، چند شب پیش باهاش حرف زدم و بهش گفتم قدر موقعیتتو بدون خیلیا آرزو دارن تو موقعیت تو باشن پس ناشکری نکن و امدیوارانه ادامه بده بهش گفتم حتما برو و درستو ادامه بده تا ی شغل خوب تو آینده داشته باشی نه شغلی کهدر شانت نباشه اونم همش میگفت من ادامه نمیدم بهش گفتم باید ادامه بدی و درس بخونی اشتباه نکن ،ولی وقتی امشب باهاش حرف زدم و بهم گفت میدونی تصمیم چی ...



چاپ کتاب . . .

درخواست حذف اطلاعات




سلام ... میدونم دیگه با این همه تکنولوژی جدید ی به وبلاگ سر نمی زنه .. به زودی اولین کتاب من چاپ میشه . . . گفتم شاید هنوز از دوستان قدیم ی به وبلاگ سر بزنه .. گفتم اطلاع بدم . . . . . همین . . ....



وای قربون مهربونیت بشم

درخواست حذف اطلاعات




مررررسی عزیزدلم که نگرانمی نفسم خیلی خوشحالم که کنارمی خانوم مووووووچ گفتم که میرم عزیزم گفتم شاید خوب بشم والا 8و نیم میرم نفسم...



نه که واسم مرده باشه، نه که دیگه عشقی نباشه! فقط فعلاً گور پدر محترمش :)

درخواست حذف اطلاعات




آدمیم که کنار میام، خیلی باهاش کنار میام. گفت نرو، نرفتم. گفت خفه، خفه شدم. گفت بیشعوری، گفتم ببخشید. گفت فلان کردی، گفتم خاک عالم بر سرم. گفت گفت گفت هرچی دلش خواست گفت، گفتم شما درست میگی! ولی یه جایی بحث شعور میاد وسط، بحث زیر سوال بردن انسانیتم میاد وسط، بحث دیگه عشق و علاقه نیست و استقلال یه آدمه! اونجاس که میگم گور بابای عشق! اونجاست که من، همین منی که شب تا صداتو نشنوم خوابم نمیبره و بفهمم دلخوری روزگارم سیاه میشه، میزارمت کنار! وای به ح ا...



سفر 24 ساعته 2 - قسمت سوم (به سویِ دیاکو کوردستان)

درخواست حذف اطلاعات




96/2/29 وقتی بیدار شدم ساعت 9 بود. حسین هنوز خواب بود و من تا یازده منتظر موندم تا بیدار شد. بعد از اینکه صبحونه خوردیم بهش گفتم باید کم کم برگردم، تصمیم گرفتم از سنندج برگردم. ازم خواستن برای ناهار هم بمونم ولی گفتم دیر میشه، غیر از اون گشنه هم نیستم. لباس پوشیدم؛ کوله پشتیم رو برداشتم و اومدیم توی حیاط که مادر حسین به ترکی حرف می زد و حسین برام ترجمه می کرد؛ ازم می خواست برای ناهار بمونم و بعد برم، من گفتم: "چوخ ممنون". ساعت دوازده و نیم بود که حسین ...



حدیث مهدوی

درخواست حذف اطلاعات




#حدیث_مهدوی#نرم_افزار_جامع_مهدویت محمد باقر حکم بن نعیم می گوید: در مدینه به خدمت باقر علیه السلام رسیدم و گفتم: من در میان رکن و مقام نذر کرده ام که هنگامی که شما را در مدینه ملاقات کنم از مدینه بیرون نروم جز اینکه دانسته باشم که آیا قائم آل محمد شما هستید یا نه؟ علیه السلام چیزی نفرمود. در حدود یک ماه گذشت روزی در یکی از کوچه های مدینه مرا دید و فرمود: تو هنوز اینجا هستی؟ گفتم: آری، به شما گفتم که چه نذری دارم و شما چیزی به من نفرمودید.فرمود: فرد...



116. آدم برفی...

درخواست حذف اطلاعات




من یه آدم برفی بودم که شدم عاشقه خورشید... آخه اون یک دنیا گرما به دلی یخزده بخشید... شدم عاشقه نگاهش ... چه قشنگو مهربون بود... دستاشو خواستم بگیرم ...نشد اون توو آسمون بود... با نگاهی توی چشماش گفتم حرفای دلم رو... گفتم از وقتی رسیدی ...بردی سرمای دلم رو... گفت اگه با من بمونی میمیری توی جوونی... برو زل نزن توو چشمام تو باید زنده بمونی... چرا چشم به من میدوزی ..زل نزن ...به من میسوزی... گفت بخون...بخون عزیزم ...میسوزونمت یه روزییییی... حامد همایون......



درسات چطوره گلم؟؟؟

درخواست حذف اطلاعات




خوب درس خوندی؟؟؟؟ وای من چه سگ جونیم ها خودم نمیدونستم ههههه نگو ب مسموم شدم خودم خبر نداشتم ههه خدا رحم کرده بود ب کل سبزی ها رو من خوردم یکمم گذاشتم داداشم بخوره اوخه اون دیر اومد یه ذره کوشولو موند براش خورد بعد الان گفت ب ح تهوع داشتم حالم خیلی بد بوده و معده درد من گفتم پس من چی بگم گفت مگه توم اینجوری گفتم خدا بهت رحم کرده من همشو خوردم وگرنه الان جنازه بودی...



تجربه144

درخواست حذف اطلاعات




اماده شدم که الان با هیفا وشوهرش بریم عروسی از ظهر منا گفت نمیرم بعد که بحث اومدن محدثه پیش اومد با بابا بعذش کفاح منصرف شد از اوردن محدثه کفاح قرار بود ساعت چهار بیاد گفتم که زود رفتم چکار گفت خب میام میمونم تا ساعت شش گفتم باشه البته این برای موقعی بود که قرار بود محدثه بیاد بعد کفاح گفت نمیام بمونم تا ساعت شش خلاصه قرار شد که منم نرم ازاونور هیفا هم نمیخواست بره بعد کفاح گفت میمونه تا ساعت هشت محدثه درسش بخونه بعذ میره گفت بیام دنب گفتم هیف...



انگُش بازی

درخواست حذف اطلاعات




با انگشتِ وسط انگُشت نزدی پای برگه ی رای که عاشقی یادت بره . قیافه اون یارو که نشسته بود جلوم عالی بود اون لحظه.از خنده داشت جِر می خورد.مهدی یه ور پخش شد .. مهناز یه ور از خنده.اون یارو اولش گفت اقا چرا با اون انگشت ..آقاااا ... گفتم دیر گفتی تموم شد . آخه پوف یوزا دو تا رنگ اون وسط گذاشتن انگار مهدِ کودکه .. برا ریاست جمهوری قرمز بود مثل اولادِ آدم با انگُشت اشاره زدم و رفتم اونورتر بَرا شوراها ..اونجا این داستانشون آبی بود . گفتم خب الان این آبی رو ق...



میگفت داماد، عروسو بخندون ...

درخواست حذف اطلاعات




گفت بخند خنده هات خیلی قشنگن :) من باور ن ، الکی خندیدم. گفت واقعی بخند، خنده های الکی قشنگی ندارن! گفتم پس این مدل ها چجوری میخندن؟ گفت خنده هاشون واقعی نیست خیلی زشت میشن. بازم من الکی میخندیدم، خنده م نمیومد. گفت واقعی بخند ... گفتم اینهمه خنده از کجا بیارم؟ برای این همه ع . گفت خنده ی واقعی قشنگ تره :)...



با احترام به تمام عزیزانی که م ع عقاید و علایقشان اند...

درخواست حذف اطلاعات




صحبت کردیم، صحبت کردیم، صحبت کردیم، و باز هم صحبت کردیم تا در آ پرسید ؛ گفتم نه. گفت چرا انقدر مطمئن؟ گفتم بنابر دلایلی بسیار و شخصی... نه.گفتم و تمام راه را به تفاوت آدمها فکر ؛ به اینکه چه جالب! واقعا آدمها با دو ذهنیت مجزا و دو ظرفیت متفاوت میتوانند به هم علاقه مند شوند. در حالیکه من و امثال من خیلی خیلی مطمئنیم که: این روزها اصلا توانایی این که بخواهیم به انتظار و اضطراب و از دست دادن فکر کنیم را نداریم،چه برسد به اینکه انتخاب کنیم! و اگر شخص م...



بنویس که نفهمى بد دردیست!!

درخواست حذف اطلاعات




وقتى تصمیم مى گیریم به نفهمیدن هزار نفر با هزار روش مختلف با هزار دلیل مختلف هم بخوان بهت بگن راهت اشتباهه باز هم نمى فهمیم چون تصمیم گرفتیم به نفم بودن!!درد اینجاست که این نفهمى حتى انتحاب خودش نیست !!کاش خودش بخواهد نفهم بماند نه اینکه دیگران برایش بگویند و القا کنند ...****براى عوض شدن جو سیاسى بحث گروه دختراى فامیل گفتم اینکه بپرسیم به کى راى مى دى مثل اینه که از طرف مقابل رنگ ش رو بپرسى! و ایضا کلى چرت و پرت گفتم و از سر به سر گذاشتنشان حالم جا...



اگه یادش بره چه عهدی با من داره...

درخواست حذف اطلاعات




خوابم میاد. ولی نمی خوام بخوابم. منتظرم یکم از نتایج بیاد خیالم راحت بشه که اتفاق بدی قرار نیست بیوفته. دوستم می گفت درسته که شرایط بده، اما هر چیزی هم بشه نباید امیدتو از دست بدی. خیلی به حرفش فکر . گفتم من امیدمو از دست نمی دم، فقط اتفاقات بد باعث میشن که افق زمانی امید من دورتر و دورتر بشه. یعنی اگه الان برای یه ساعت دیگه امید داشته باشم، اون یه ساعت میشه دو ساعت، میشه یه روز. پرسید خوب افق زمانی امیدت برای مملکت کِیه؟ گفتم تقریبا بعد از مرگم. ...



ارشاد

درخواست حذف اطلاعات




فکر میکنم شاید شاید دومین بار باشد که سنش اجازه رای دادن داده باشد بمن پیام داد: به کی رای میدی ؟ گفتم و گفتم خداروشکر بعد با ذوق گفت تو ستادش هستم دعا کن زحماتمون ببار بشینه! اول خنده ام گرفت و خواستم بنویسم اگر تمام شهرتان هم رای ندهند پیش بینی میکنم پیروزی از ماست ولی نگفتم همه ی مادران که اسوه و الگوی ذهنمان هستند روزی دختری پر جنب و جوش بودند که حس می د دنیا به بودنشان بستگی دارد... پ.ن: وقتی از بچه درس میگیری!...



عنایت زمان

درخواست حذف اطلاعات




خیلی دیر کرده بود همه هم سراغ ایشون رو از من می گرفتن همه می گفتن کو پس چرا نیومد زنگ نزدی بهش ، منم هی زنگ می زدم در دسترس نبود وای خیلی نگران بود ینی کجا مونده نکنه نیاد اون وقت آبروی من میره ده دفعه زنگ زدم تو دلم گفتم یا زمان من رو سفیدم کن دوباره که زنگ زد گوشی زنگ خورد بدون این که سلام کنم گفتم کجایین پس گفت 10 دقیقه دیگه می رسم این ده دقیقه برا من 1 ساعت گذشت بعد 10 دقیقه دوباره زنگ زدم گفت سر کوچم خیلی خوش حال شدم اما از طرفی نگران بودم من که ا...



جن:))

درخواست حذف اطلاعات




وای این علی بی نظیره!(علی محمدی رو نمیگم!این یکی واقعا پسره!) گیر داده جن گیری جنارو فرستادم از آسمون هشتم خبر آوردن سید رئیس جمهوره:) کلی مس ه بازی بعدش ک من خودم جنم! بعد ی ع نشون میده خودشه تواین لباسا ک میپوشن آتیش میگیره!میگه اینا ببین جنم!آتیشیم! یه سوره ناس خوندم فوت طرفش یهو قیافش مظلوم شد اینجوری کرد:من خودم خوبم:|آقایم:|من همیشه راستگویم:| گفتم خو خداروشکر جنه رفت بیرون@[email protected] میگم سید رای نیاره ناراحت میشی؟!میگه یخورده دق میکنم فقط! الانم قر...



این تجربه: تشنج بیخ گوش ماست

درخواست حذف اطلاعات




هوا خیلی گرم شده. انقدری گرم که هر شب که به خانه میرسم خودم را میبندم به آب خنک و لیموترش! تا شاید حالم بهتر شود. در حالیکه از آسمان آتش میبارید به ایستگاه رسیدم؛ صندلی جلو پر بود. در فکر اینکه در این گرما منتظر بمانم تا حرکت ماشین بعدی یا نه! سوار شدم. بعد از پنج دقیقه خانمی با بچه اش نشست کنارم. بچه بی حال و داغ بود. پرسیدم گفت دو هفته گذشته که درگیر است. بچه داشت ذوب میشد. چی پوشیده بود؟ جنس لباسش را نمیدانم اما از اینهایی بود که نگاه بهش هم گرمت ...



باورم نشد

درخواست حذف اطلاعات




ساعت 13:08 زنگ زد و خواست با هم حرف بزنیم اصلااا فکرشو نمی زنگ بزنه بهش گفتم خوب راحت شدی من خطم یه طرفه شده نمیشه حرص بدم تو رو گفت هیچی نگو بچه پروووو اما جدااا دور از شوخی مهم بود زنگ زد تا همین الان همش این فکر برای من تداعی میشد این زنگ نمیزنه نمیخواد حرف بزنه اما حالا فکرم تغییر کرده میشه پس بخواد زنگ بزنه خوشم اومد زنگ زد به حرف من ارزش گذاشته این همه گفتم بهش زنگ زد خوبه زنگ زد باید این زنگ زدن مدام بشه الان دیگه دوس ندارم خطم رو وصل کنم که ع...



پـیـشـنـهـاد

درخواست حذف اطلاعات




بهش گفتم بیا با هم باشیم گفت: با ی هستم نپرسیدم: اگر با ی نبودی، دوستم داشتی؟...



خوانندگانم

درخواست حذف اطلاعات




اگر بگم مشغله دارم و آپ به این دلیل هی به تعویق می افته دروغ گفتم... روزها رو به معنای واقعی به بط می گذرونم و کار خاصی انجام نمیدم به جز کتاب خوندن که باز ذره ای از عذاب وجدانم کم می کنه و سرک کشیدن تو صفحات دوستان و لایکای الکی وقت پر کن که البته خیلی هم الکی نبودن به دلیل پردازش یک سری برنامه ها در ادامه ی همین جریان ها... خلاصه ی کلامم دلیل دیر به دیر آپ شدنم غیر از تنبلی چیز دیگری نیست این رو به صراحت گفتم تا گوشی دست خودم هم بیاد و کمی به فکر به ...



کفش های سرد خانوم ناز

درخواست حذف اطلاعات




کفشهای سرد خانوم ناز کفشهاشو پنهان می ... می نشست روی پله و من دستهامو دور کمرش حلقه می کرم و سفت نگهش میداشتم و می گفتم: "نمی ذارم برید" ... خانوم ناز ریز ریز می خندید و بغلم می کرد و می گفت: "بیا بهت پول بدم برو پفک ب " ... و من اینبار محکم تر بغلش می و می گفتم: "نهههههه من پفک نمی خوام ... می خوام شما بمونید..." مادرم منو از بغلش بیرون می کشید و می گفت: "مادر شما برید این همینطوریه یه کم گریه می کنه بعد آروم میشه"خانوم ناز می گفت: "نکن مادر ... دلش مثل گنجیشک م...